تبليغاتX
سفر عشق
عاشقانه


  لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می داني من چگونه عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ..

+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

      

 من بي تو هيچم تو باورم نكن

 
  خيسم ز گريه تنها ترم نكن 
 
 عاشق نبودم تا با تو سر كنم
 
  آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم!,
 
 اگه بي تو زنده بودم,
 
تو بمون كه بي تو غصه ميخورم

اگه دل به تو نبستم!,
 
 اگه اين منم ....كه هستم,
 
 ولي از هواي گريه ات پرم

اگه شگفه دارم از تو!,
 
 اگه بيقرارم از تو!,
 
 تو بمون كه آشيانه ام تويي

به هوايت اي ستاره,
 
 به تو ميرسم دوباره,
 
اگه عاشقم!بهانه ام تويي

دل كنده بودم از هم زبونيت
 
 پنهون نكردي از من نشونيت

من پا كشيدم از عهد بسته ام 
 
 تو پا فشردي بر مهربونيت

اگر هم زبون نبودم!,
 
 اگه مهربون نبودم!,
 
 چه كنم در اين دل شكسته رو

 اگه سرد و مرده بودم!,
 
 اگه پر نمی گشودم!,
 
 به تو بستم اين دو بال خسته رو
+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

خیال کردم بری میری از یادم       تو رفتی و نرفت چیزی از یادم


تو رفتی تازه عاشقتر شدم من     از اونی هم که بود بدتر شدم من


صبح تا شب این شد کارم               که واسیه چشات بیدارم


 تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم  


تو بداد من رسیدی وقتی تنها یمو دیدی    تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوز


نازنینم امید شیرینم من بحز تو کسی نمی بینم


از اون روزی کخ رفتی       یه روز خوش ندیدم


بجز دستای گرمت بلا و خوش ندیدم


زندیگمو به پای تو دادم     اون روزا رو نمیره از یادم


نازنینم برس به فریادم 

+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی
    
                                        دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
 
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
 
                                       دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني
 
 دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني 
 
                                        دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
 
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

عشق زندگی است.

عشق هرگز خطانمی کند،

وزندگی، تازمانی که عشق هست، به خطا نمی رود.

بسیار عشق ورزیدن ، یعنی برای ابد زیستن.

زندگی جاوید سراسر به عشق پیوسته است.

عشق بردبار است.

عشق ، مهربان است.

در آتش حسد نمی سوزد.

کبر ندارد،غرور ندارد،

از ناراستی شاد نمی شود ،اما با راستی به شعف می آید.

در همه چیز صبر می کند.

همه راباور می کند،

همواره امیدوار است و همواره ،بردبار.

عشق،هرگز نابود نمی شود.

اما پیشگویی ها نیست می شوند

و زبان ها پایان می یابند

و دانش زایل می شود.

زیرا

دانش ماجزیی است و

پیشگویی ما جزیی است

اما آنگاه که کامل بیاید،جزیی نابود خواهد شد.

 ....

اینک اما سه چیز می ماند:

ایمان، امید ،و عشق.

اما برترین آنها ،عشق است.

اگر ایمانم چنان کامل باشد،

 

تا آنجا که کوههار ا جابه جا کنم،

و عشق نداشته باشم، هیچم.

+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

تو را دوست دارم
نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهای زیبای دنیا
نه کم است
به اندازه تمام زیباییهای دنیا
نه باز هم کم است تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم
دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستویم نکن ، مرا نخواهی یافت
که من در تو محو شدم
و چه درآمیختن زیبایی

+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

عشق یعنی خاطرات بی غبار

دفتری از شعر و عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز

زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او

زیر باران دست در دست او

عشق یعنی بی تو هرگز ...پس بمان

تا سحر از عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم کن

از برایش قلب خود تقدیم کن

عشق یعنی راه رفتن تا سحر

عشق یعنی لحظه های بی کسی

عشق یعنی دروی و  دلواپسی

عشق یعنی چشمهای مست او

نامه هایم در فشار دست او

عشق یعنی  شعرهای سوخته

عشق یعنی شمع نا افروخته

عشق یعنی  تا ابد در راه او

تا همیشه یک جهان گمراه او

عشق یعنی درد های بی شمار

عشق یعنی  عاشق فصل بهار

عشق یعنی خسته ام از بی کسی

کی به داد این دل من می رسی

عشق یعنی نامه های بی جواب

دیدن و بوئیدن او حین خواب

عشق یعنی یک دلتنگ غریب

+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

سلام دوستان ببخشید یک ماهی آپ نکردم امتحانام شروع شده بود از امرور دگه آپ می کنم

+ نوشته شده در  2008/6/17ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

فردایی در راه است
پر از اقاقیا ؛ پر از آبی ِ آسمان
فردایی که هر لحظه اش پر است
از سالهای کودکی ؛
به همان سادگی و تازگی ! ..

فردایی که ما در حوض آبی رنگ اش
در کنار ماهی های قرمزاش
تا ابد شنا خواهیم کرد
و انارهای باغ خودمان را
نوش جان خواهیم کرد ..

فردایی در راه است
پر از عطر آویشن ؛ پر از عطر عشق
پر از عطر خدا
که در هر ثانیه اش خدا همسایه ماست ..

فردایی در راه است
پر از حرفهای قشنگ
پر از کلاغ های روشن
پر از سایه های خنک

فردایی که به آسانی می شود ؛ بود و خندید
می شود عشق را نوشت
و از عشق داستانها ساخت
برای کودکان .. برای قرن های بعد !
و از عشق ساعتها گفت
و با عشق زندگی کرد
در تلاطم موج های روزگار
و بی هراس بود و خندید ...

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم .
شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
يک جور صدای خاص شبيه موسيقی
خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند .
يک موسيقی ملايم ...
در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گريه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند .
من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند .
له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم .
و اين حالت در خواب های من تشديد می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم .
از اين سکون نمی ترسم ...

گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام .
خدا زياد هم بزرگ نيست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذيان می گويم .
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند .
می دانم زياد مهمان نخوام بود .
اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم .
بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتی هست که خيلی افسرده ام .
از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از اين متاسفم .
و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من اين روزها مدام هذيان می گويم
آسمان برای من بنفش است .
بايد کمی قدم بزنم .

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار

است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر

تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم

که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد 

+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

 مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

 تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

 نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

 مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

ماند

+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

 غصه نخور مسافر اين جا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز
نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز!
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست
اين جا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق نازه اون چشماي قشنگت
 غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري
غصه نخورمسافر بازم مياي به زودي
ما رو بگم چه کرديم از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو مي دونم هيچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر هميشه اين جوري نيست
هميشه که عزيزم راهت به اين دوري نيست
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نيس
سفر يه امتحانه به جونه تو بلا نيس
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي که بياي و بموني.....

+ نوشته شده در  2008/5/8ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

عشقو عاشقی
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواشتر برو من میترسم
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...
+ نوشته شده در  2008/5/8ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

 

01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...

+ نوشته شده در  2008/4/29ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

جمله های عاشقانه

سایبان........                                                                                       

برای دیدنت کاش آسمان بودم....

ویا ستاره کم سوی بی نشانی...

چه خوب می شد با تمام احساسم برای خستگی ات سایبان بودم...!!!


 انتظار.......                                                    

                                                       واژه غریبی است.....

واژه ای که روز ه و شایدم ماهاست که با آن خو گرفتم....

چه سخت است انتظار....

هر صخبت طلوعی دیگر است به انتظار های من..

خواهم ماند تنها در انتظار تو..!!


برگ سبز....

وقتی صدای خورد شدنم زیر پای عابران پیاده نواعی دل انگیز است..

چه فرقی می کند روزی برگ سبز کدام درخت بودم...!!!


غربت....

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد....

همین که عزیزت:یارت:عشقت......نگاهش را به دیگری فروخت...

تو غریبی.........!!

+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

عاشق و دخترک روبرو شدن.....از کنارش که رد شد

با تمام وجود بوی عطرش را بلعید

برگشت تا برای آخرین بار نگاهش کنه

عاشق دخترک پشت سرش شد......!!!

خیابان شلوغ او را گیج کرد...

و دخترک را گم کرد

 

+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

آشنايي ها چه زود رنگ خاكستري گرفت

و جاده تن خسته تر از هر دوي ما به امتداد خويش مي نگرد

ميداني همسفر سهم من از روزگار شايد تبسمي كوتاست

و من به خود جفا ميكنم كه اين لبخند ساده را نيز از خود ميرانم

كاش روزي فرا مي رسيد كه خستگي را ه را از تن به در مي كرديم

تو بگو ناشكيبايي ام را بر شانه هاي كدامين مهربان ببارم؟

تو بگو بغض خيس چشمانم را بر گونه هاي خيس كدام دريا ببارم؟

هنوز ردپاي مبهمي از زخم عشق در  سينه ام مي سوزند

هنوز هم به دنبال اويي ميگردم كه سالهاست گمشده است

سالها پيش دردي عميق مرا در خويش تبخير كرد

 و امروز به ابرهاي پرباران رسيدم
+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي


افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم


اي کاش براي يک نفس


تنها براي يک نفس


به حرف دلم گوش مي کردي


شايد


شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد


....


اي کاش


مي دانستي


که من


اين بي کس


اين تنها


چگونه به تو دل بسته بودم


چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم


و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم

 

ای کاش
+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود ولی ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد .....

+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق
يعني آتشي افروخته

عشق
يعني با گلي گفتن سخن

عشق
يعني خون لاله بر چمن

عشق
يعني شعله برخرمن زدن

عشق
يعني رسم دل بر هم زدن

عشق
يعني يك تيمم، يك نماز

عشق
يعني عالمي رازو نياز

عشق
يعني با پرستو پر زدن

عشق
يعني آب بر آذر زدن

عشق
يعني چون محمد پا به راه

عشق
يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق
يعني بيستون كندن به دست

عشق
يعني زاهد اما بت پرست

عشق
يعني همچو من شيدا شدن

عشق
يعني قطره و دريا شدن

عشق
يعني يك شقايق غرق خون

عشق
يعني درد و محنت در درون

عشق
يعني يك تبلور، يك سرود

عشق يعني يك سلام و يك درود

+ نوشته شده در  2008/4/11ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

 

دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ .

من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت.

خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه .

خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....

سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.

و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.

يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.

خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.

و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.

+ نوشته شده در  2008/4/11ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط ALI  | 

يکي بود يکي نبود
يه روزي از روزا
با يه دختري آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولي کم کم خيلي بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمي دونستم چه جوري بهش بگم.
چه جوري نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاري که مي تونستم مي کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم? قلبمو پس داد!
دختر عجيبي بود. اصلا توو خط عشق و عاشقي نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزي از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالي که گريه مي کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که مي دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه?
لبخند زدم و گفتم:
"بله که مي توني."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهاي اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولي ...
گفت:
"يوهو. کجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت."
تا پنجشنبه بياد?‌ نمي دونم چه جوري زندگي کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمي تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم? اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدي امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايي هام که بايد تا ابد باهاش مي ساختم!...



اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني

+ نوشته شده در  2008/3/31ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط ALI  | 


ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که

بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟ از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

امشب ازچه بنويسم؟از دستهايت که فقط سنگيني سيليهايت را به يادم مي آورد يا از

دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا

ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟

امشب از چه بنويسم؟از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر

در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا

بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...شايد از اينکه زود دلبسته شدم

و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم به نوعي

گناهکار شناخته شوم.نه!نه! شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت

مرا نديد يا ديد و ناديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود...

مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شودو

تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر به رويا را بداني.

شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در قفس

سينه اش به ياد تو مي تپد. شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر

ورزيدن بي معناست اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن ، ماندن و

خواستن را پيدا ميکند. چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و

معنايش را ندانستي ، از من بريدي و از اين آشيان پريدي مگر از من چه بد ديده بودي اي

نامهربان که ترکم کردي و دل برتنهائيم نسوزاندي.

اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا شده بود ، اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به

تو دلشکن نمي بستم. اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در

مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم. اي کاش از

همان اول بي وفايي و ريا کاري تو را باور داشتم و اي کاش هيچ گاه

قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست

زندگي ام نشنيده بودم اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي

دل بستن را به من آموختي اما زود رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش

کشيدي و تا خاکستر آنرا بر باد ندادي که جاي پايت را پاک کني آسوده

نشدي.

تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از

ديدگانم روان است . تو گريستن را با رفتنت به من آموختي .

انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به

راه دوختنم.

اما... امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشک

نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.

امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري چون اينبار من اينطور

خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را اما،...باور کن

... که ديگر باور نخواهم کرد عشق را...ديگر باور نميکنم محبت را...

و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد...
+ نوشته شده در  2008/3/31ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم

 مگر دوست داشتن جرم است ؟

 من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد

 کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم

 ولی او را چرا...

 من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ...

 من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم

 

 ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت

 

 وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی

 

همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه

 

شود تا بخشیده شوم

+ نوشته شده در  2008/3/26ساعت 4:33 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

 

               روح انسان بازتاب لحظه هاست

               شادی لحظه درون خنده هاست

                پس بیا با هم بخندیم نازنین

               خنده برهر درد بی درمان دواست

                                                  

             گل یاس و سفید و ارغوانی

               به عشق هم شکفتن در جوانی

                 اگرخواهی که گل باشی وعاشق

                بخند تا دل کند خانه تکانی

                                                         

+ نوشته شده در  2008/3/26ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط ALI  | 

بی وفا

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه